تبليغاتX
..... شاید یک بنده منتظر


..... شاید یک بنده منتظر

خدایا : چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .

او هیچوقت به من نگفت چه جوری زندگی کنم..بلکه زندگی کرد و اجازه داد که با نظاره کردن او . زندگی کردن را از او بیاموزم
یه پدر همیشه دختر کوچولوش رو خانم صدا میکنه ولی وقتی همون دختر کوچولو بزرگ میشه و یه خانوم میشه .. پدر دوست داره اونو به دختر کوچولو بدونه
این گوشت و خون نیست که رابطه پدر و فرزندی رو ایجاد میکنه بلکه قلب هاست

هر چقدر هم یه دختر سنش بالا بره ولی هنوز هم گاهی اوقات دلش شدیدا واسه پدرش تنگ میشه

برای من مهم نیست که یک مرد آیا فقیر هست یا نه ..چون وقتی او خانواده ای داشته باشد یعنی ثروتمتد هست

بزرگترین هدیه خداوندی را من از پروردگار دریافت کرده ام ..من این هدیه را پــــــــدر می نامم

ما هیچ زمانی عشق پدر و مادر نسبت به خودمان را درک نخواهیم کرد تا وقتی که خودمان هم بچه دار بشیم
مهم این نیست که پدر من چه جور آدمی بوده ..مهم اینه که من چه جوری اونو به خاطر بیارم و ازش یاد کنم ..
مهمترین کاری که یه پدر میتونه برای بچه هاش انجام بده اینه که مادر اون هارو از صمیم قلب دوست داشته باشه

گوهر خویش را مکن تقدیم هر ناقابلی><صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی

نوشته شده در 2008/12/22ساعت 1 PM توسط آیسان| |

 

نشسته ماه بر گردونه عاج .
به گردون مي رود فرياد امواج .
چراغي داشتم، كردند خاموش،
خروشي داشتم، كردند تاراج ...

نوشته شده در 2008/12/16ساعت 8 AM توسط آیسان| |

مرا كسي نساخت، خدا ساخت ؛ نه آنچنان كه « كسي ميخواست »، كه من كسي نداشتم ، كِسم خدا بود. ِكس بي ِكسان. او بود كه مرا ساخت، آنچنان كه خودش خواست، نه از من پرسيد ونه از آن « منِ ديگر » م . من يك گِلِ بيصاحب بودم. مرا از روح خود، در آن دميد و بر روي خاك و در زير آفتاب ، تنها رهايم كرد. مرا به خودم واگذاشت. عاق آسمان ! كسي هم مرا دوست نداشت؛ به فكرم نبود. وقتي داشتند مرا مي آفريدند،  كسي آن گوشه خدا خدا نميكرد... وقتي داشتم روح مي پذيرفتم ، شكل ميگرفتم ، قد ميكشيدم، چشمهام رنگ ميخورد،چهرهام طرح ميشد، فرشتهاي ظريف و شوخ و مهربان و چابك پنجهاي ، با نوك انگشتانِ سِحر آفرينش ، آن را صاف وصوف نميكرد... وقتي ميخواستند كارِ دل را در سينه ام آغاز كنند ، آشنايي دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه اي دلهاي خوب ، بهترين را برگزيند .
نوشته شده در 2008/11/18ساعت 1 PM توسط آیسان| |

نامت چه بود؟

آدم

فرزند؟

من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاك

اينك محل سكونت؟ زمين خاك

آن چيست بر گرده نهادي؟ امانت است

قدت؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك

اعضاء خانواده؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك

روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟ اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم دئر هواي دوست نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك

جنست ؟ نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا

شغلت ؟ در كار كشت اميدم

شاكي تو ؟ خدا

نام وكيل ؟ آن هم خدا

جرمت؟ يك سيب از درخت وسوسه

تنها همين ؟

همين!!!!

حكمت؟ تبعيد در زمين

همدست در گناه؟ حواي آشنا

ترسيده اي؟ كمی

ز چه؟ كه شوم اسير خاك

آيا كسي به ملا قاتت آمده؟ بلی

كه؟ گاهي فقط خدا

داري گلايه اي؟ ديگر گلايه نه؟، ولي ...

ولي چه ؟ حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟

دلتنگ گشته اي ؟ زياد

براي كه؟ تنها خدا

آورده اي سند؟ بلی

چه ؟ دو قطره اشك

داري تو ضامني؟ بلي

چه كسي ؟ تنها كسم خدا

در آ خرين دفاع؟ مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

نوشته شده در 2008/11/18ساعت 1 PM توسط آیسان| |

تاجری پسرش را برای آموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.

 پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.

بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم          می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .

خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .

آنوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .

مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت ..

دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.

مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟

آیا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید ؟

آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟

مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس .آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در آن ساکن است بشناسد .

مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .

او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .

وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .

خردمند پرسید : پس آن دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟

مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است !

آنوقت مرد خردمند به او گفت : تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست : " راز خوشبختی " اینست که همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .

نوشته شده در 2008/11/18ساعت 12 PM توسط آیسان| |

آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .
آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند
آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ      مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .
آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي .

نوشته شده در 2008/11/18ساعت 12 PM توسط آیسان| |

در گلستانی ، هنگام خزان

رهگذر بود یکی تازه جوان

صورتش زیبا ، قامت موزون

چهره اش غمزده از سوز درون

دیدگان دوخته بر جنگل و کوه

دلش افسرده ز فرط اندوه

با چمن درد ودل آغاز نمود

این چنین لب به سخن با نمود

گفت : آن دلبر بی مهر و وفا

دوش می گفت به جمع رفقا

در فلان جشن ، به دامان چمن

هر که خواهد که برقصد با من

از برایم ، شده گر از دل سنگ

کند آماده گلی سرخ و قشنگ !

چه کنم من ؟ که در این دشت ودمن

گل سرخی نبود ، وای به من !


ادامه مطلب
نوشته شده در 2008/11/17ساعت 8 AM توسط آیسان| |

برای امروز و فردا عهدی می بندم نهایت شادی را به تو هدیه کنم

نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد بلکه حیات نو را با رشد

و ژرفای بیشتری غنا بخشم هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم .

بلکه تغییراتی را که خود می پذیری بپذیرم و محبت تو را می پذیرم

بی آنکه دغدغه ی فردا را داشته باشم چون می دانم فردا بیش از امروز  

                                      دوستت خواهم داشت

نوشته شده در 2008/11/17ساعت 7 AM توسط آیسان| |

 

نردبان این جهان ما و منی ست


عاقبت این نردبان افتادنی ست


لاجرم هر کس که بالاتر نشست


استخوانش سخت تر خواهد شکست

نوشته شده در 2008/11/17ساعت 7 AM توسط آیسان| |

من گمان ميکردم دوستي همچون سروي سبز،

چهار فصلش همه آراستگي ست،

من چه ميدانستم هيبت باد زمستاني هست،

من چه ميدانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي،

سبزه يخ ميزند از سردي دي،

من چه ميدانستم دل هر کس دل نيست،

قلبها ز آهن و سنگ،

قلبها بي خبر ازعاطفه اند

نوشته شده در 2008/11/17ساعت 7 AM توسط آیسان| |


Design By : Night Skin